همه بیان
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند مگه اين که يکيشون براي ديگري بشکنه!
سلام بعد از پنج ماه و
خورده ای برگشتم نمیدونم از چی بنویسم یه عالمه اتفاق خوندنی دارم که نمیدونم از کجا باید شروع
کنم خوب از مدرسه شروع میکنم وای من نمیدونم چرا این مدرسه اینجوریه! من و زهرا و آیدا و شیوا و نوشین و نوشین (دو تا نوشین
داریم) و آرزو و یه زهرا دیگه و طیبه و فائزه
همکلاسیم. کلاسمون بدک نیس. خودشیرین نداریم. فقط چند نفر هسن که
همکاری نمیکنن که اونا ام تا آخر سال درسشون میکنیم. ولی هیچ کلاسی مث کلاسمون تو سال سوم راهنمایی نمیشه. امتحان کنسل کردنامون. شر بودیم و شاد. یادش بخیر، وقتی ۳-۴ نفر درس نخونده
میومدن هممون میگفتیم نخوندیم که امتحانو به خاطر همون چند نفر کنسل کنیم. یادش بخیر وقتی معاون به یکیمون گیر میداد همه جمع
میشدیم دورش که یه وقت کم نیاره یادش بخیر ۲ هفته آخر سالو مدرسه نرفتیم به بهونه درس
خوندن برا تیزهوشان یاد اون اردوهایی که اینقد شلوغ میکردیم که حتی خانم عسگری
ام حریفمون نبود بخیر. یاد آهنگ سر چهار راهی که اولین بار از زبون بابای مهدا
شنیده بودیم و حفظش کرده بودیم و همیشه تو سالن صدای لالا لای گفتنامون میومد بخیر. یادش بخیر اون وقتایی که خانم ملتی سرشو به طرف تخته
برمیگردوند با کارای ریحانه و سحر غش میکردیم از خنده. زهرا همیشه وقتایی که میخواستیم امتحانو یاد دبیر
نندازیم و کنسلش کنیم لومون میداد و زنگ تفریح همه دعواش میکردیم یادش بخیر چه قدر با دبیر علوممون لج کردیم که شاید عوضش
کنن ولی بی فایده بود یادش بخیر وقتی خانم حنفی رو از ۱۰ متری میدیدم اینقد
ذوق میکردیم که تا بهش برسیم میدویدیم یادش بخیر چه قدر مربی تاترمون بداخلاق بود یاد خانم خوشگلا گفتن خانم اجاقی و سوتی هایی که از
دبیرا میگرفتیم بخیر دلم برا همه اونوقتایی که وقتی حالمون بد بود و گرفته
بودیم سحر و نوشین میومدن و با کارای بامزشون کلاسو شاد میکردن تنگ شده برا لج کردنامون با دبیرا و در قفل کردنامون برا اون ۵ تا خرگوشی که تو حیاط پشتی مدرسه بودن و بهشون
غذا میدادیم برا وقتاییی که خانم کمیزی با حرکات دستش میبردمون تو
کلاس . برا توبیخای خانم عسگری برا هدبند نزدن و بالا زدن
آستینامون و لاک زدنامون. برا پنجشنبه هایی که تعطیل بودیم و میرفتیم کلاس و وقتی
خانم عسگری بهمون گیر میداد که چرا شلوار لی پاتون کردین یا آستیناتون بالاست میگفتیم
پنجشنبه جزو مدرسه نیست و غوغا به پا میکردیم برا وقتایی که مدیرمون به کل مدرسه صبحونه میداد یاد همه اون زنگ تفریحایی که همه جمع میشدیم کلاس نگین و میگفتیم
و میخندیدیم بخیر یادش بخیر اولای سال زنگ ریاضی موقعی که گروهی میشستیم و
تمرین حل میکردیم ، من و آیدا و ریحانه و راضیه که یه گروه بودیم اینقدر میخندیدیم
که دبیر ریاضیمون مجبور شد بخاطر ما همه گروه هارو عوض کنه و هر کدوممونو بزاره تو
یه گروه. یاد وقتایی که از سر صف رفتن فرار میکردیم و مدیر و
معاون میومدن میبردنمون سر صف بخیر یاد اون موقع هایی که سر صف اینقدر شلوغ میکردیم که داد
همه در میومد بخیر یاد زنگای ورزشی که میرفتیم اتاق کامپیوتر و اینقد بلند
میخندیدیم که صدای دبیرای کلاسای روبرویی رو در میاوردیم به خیر یاد شوخی ها و حرفای خانم رهدار و جمع شدنمون تو اتاق
منصوره و رفتنمون پیش خانم حسینی بخیر. یاد زنگای هنرمون با پروانه که تنها دبیر هنرمون بود که
دوسش داشتیم بخیر یاد چهارشنبه هایی که هممون وسط حیاط گرد میشستیم و غذا
میخوردیم بخیر یاد توپای بسکتبالی که باهاشون وسط بازی میکردیم و زنگای
ورزشی که همه جمع میشدیم و آسیا بچرخ بازی میکری میکردیم و دبیرا و مدیرمون با
صمیمیت نگامون میکردن و میخندیدن بخیر یاد نمایشایی که با سحر و ریحانه و عاطفه و نوشین و
راضیه اجرا میکردیم و همه بچه های مدرسه طرفدارشون بودن بخیر یاد روز دوستیمون که وسط کلاس نشسته بودیم و غذا
میخوردیم بخیر یاد مانتوی مهدا که همیشه خودکاری بود و منو آیدا نصیحتش
میکردیم که دختر باید تمیز باشه یاد اون روزی که تو گرگان اجرای تاتر داشتیم و سحر ام با
خودمون برده بودیم و تو راه از همیشه بیشتر خوش گذروندیم بخیر یاد تاترمون که واقعا قشنگ بود و با سختگیری های مربی اول شد بخیر یاد اون چهارشنبه ای که هر کاری میکردیم نمیتونستیم گریه
سحرو تمومش کنیم بخیر یاد امتحانایی که تمومی نداشتن بخیر یاد زنگای دفاعی ای که با هماهنگی همدیگه یه بحث مینداختیم
وسط و اینقد کشش میدادیم که زنگ بخوره بخیر یاد کلاسامون با خانم ملایی که همیشه یه بحث داغ و باحال
داشتیم به خیر یاد دیوار های کهنه و ترک خورده مدرسه نمونه که هنوزم دوسشون دارم بخیر اون موقع ها اصا به این فک نمیردیم که یه روزی برا دیدن
همدیگه لحظه شماری کنیم و وقتی همدیگرو دیدیم بپریم تو بغل هم. این قدر خاطره دارم از دوران راهنمایی و مدرسه نمونه مخصوصا سال سوم
که تو ده تا آپ ام جا نمیشن! این آپم با همه فرق میکنه.اینارو برا خودم نوشتم و دوسام
که هیچ وقت یادمون نرن وهر چند وقت یه بار بیایم و بخونیمشون تا هیچوقت خاطره هامون یادمون نره امسال ام بد نمیگذره،به قول مامانم مگه میشه من و دوسام
با هم باشیم و بد بگذره. دیگه آپم خیلی داره طولانی میشه،زودتر برم سراغ ته نوشتا ۱.مانتو:مانتوهامون یه رنگ وحشتناکی دارن که اصا قابل
تصور نیس. ۲.امتحان: نصف سال تحصیلی گذشت.امتحانای نوبت اول رو دادیم ۳.کامنت:کلی از بچه های مدرسه وبمو خوندن ولی حتی یه
نفرم ام نظر نداده که واقعا خسته نباشن همشون. ۴.آپم غمگینه آیا؟ ۵.بسی پیشرفت کردیم امسال. ۶. آهنگ:دارم ((از چی بگم)) یاس رو گوش میدم ۷.شکوفه:امسال هی میرم پای تخته ریاضی حل میکنم نوشین و زهرا و آیدا و شیوا میگن تو تازه شکوفا شدی،شکوفه صدام میکنن ۸.تیزهوشان:وا!اصا سخت نیس که!یعنی سخت که هست ولی نه
اونجوری که میگفتن! ۹.دبیر:دبیرامون خوبن.بعضیاشونم خیلی خیلی عالین ۱۰.بازار:باید برم خرید،حوصله ندارم ۱۱.حوصله:ندااااااااااارررررررررررررررررم ۱۲.سرما
خوردگی:از اول سال این سومین باریه که سرما میخورم.بدنم ضعیف شده ۱۳.بوفه:من و آیدا و زهرا و نوشین همیشه بوفه ایم ۱۴.تاتر:برگزیده شدیم برا فجر،سالن ارشاد اجرا داشتیم.اینقد شلوغ بوووود.اولش که اون جمعیتو دیدیم داشتیم سکته میکردیم ولی خدا رو شکر خوب بود. ۱۵.سرود.هفته بعد جشنواره است باید اجرا کنیم. ۱۶.خدافظ
به! سلام!چه طورين شما؟ كليييييييي اتفاق توووووووووووووپ افتاده تو اين مدت! حالا يكي يكي خبر هارو واستون ميگم! با نام و ياد خدا و سلام و درود بر محمد و آل پاكش و آرزوي قبولي طاعات(اينجوري نوشته ميشه ديگه؟ 1:تيزهوشان قبول شدم! 2:ماه رمضونه(غيب گفتم 3:قربونه خدا برم! خدايا عاااااااااااااشقتم! (به بخش كانگرجوليشنز( Congratulations) 4:دوم مرداد تولد وبم بود كه با نگين براش تو ياهو تولد گرفتيم دوتايي! 5:دوم مرداد تولد پري جونم ، دوس گلم ام بود! 21:6 مرداد تولد زهرا جونم بود! 7: و بالاخره 25 مرداد كه امروزه!تولد كيه؟ من ميخوام 70 سالگي بميرم! اگر ام خيلي اصرار دارين كه من زياد عمر كنم دعا كنين كه با همه كسايي كه دوسشون دارم هزار سال عمر كنم! 8:فقط گنبد! 10:اين روزا خوابم يه روز در ميون شده! سه شنبه شب كلا نخوابيدم(حتي 5 مين!)5 شنبه شب ام همينطور! راسي اين مورد 9ام فقط برا رند شدن تعداد اخبار بود! به پايان آخبار نزديك ميشيم! دماي هوا نميدونم چند درجه است! به پايان اين بخش از اخبار ميرسيم!همه شما رو به خداي متعال ميسپارم! اینم مهدا جونم برام سند کرده خیلی قشنګه
به سبك نوشين(دوستم منم خوبم! بله ديگه!تقريبا يه ماهي ميشد كه حس آپيدن و
وبلاگ و اينارو نداشتم!!!
بعد اومدم جلو كامپيوتر(اين قسمت آپو ناديده
بگيرين.از صب جلو كامپيوترما
بعد كلي فكر كردم كه ييهو تا حالا
شده كسيو سر كار بزارين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما(من و سارا و جيران و رسول و كيوان با
خانواده
بعد داشتيم تو جنگل همينجوري ميرفتيم جلو كه
ييهو (yeyho) بعد رسيديم به يه قسمت از جنگل كه كلي خاكستر ريخته بود رو
برگا و برگارو شكل اسكلت درس كرده بودن.
من و سارا و جيران ام با تمام سرعت فرار
ميكرديم
هه هه هه!
و در آن زمان بود كه من و سارا و جيران به قصد
كشت دنبال اين دو موجود خبيث گشتيم. بعد رفتيم كنار جاده.همينجوري راه رفتيم تا
اينكه رسيديم به يه قسمت از جنگل. ييهو
از كنار هر خانواده اي كه رد ميشديم ميگفتن اينا
توريست ان بعد رفتيم كنار رودخونه نشستيم.كيوان گفت
اينجوري حال نميده.بياين يه كاري كنيم خوش بگذره. بعد از
كنار رودخونه بلند شديم كه من گفتم اينجا آبشار هست يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟كيوان ام گفت
نميدونم.جيران ام گفت بريم ازشون اينو بپرسيم. كيوان گفت:can u speak English؟
مرده ام با يه لهجه خيلي با مزه گفت:no بعد كيوان(چون رسول و من و جيران خندمون ميگرفت
و سارا ام در حال غش كردن بود همش كيوان ميحرفيد.واقعا ام قشنگ انگليسي ميحرفه ها من و جيران ام داشتيم نهايت سعيمونو ميكرديم كه
سارا رو كنترل كنيم كه نخنده!
بالاخره مرده مثلا به ما فهموند كه آبشار كجاست. بهههههههههههههههههلهههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!! ته نوشتز
آپ:ميدونم چرته!
پخخخخخخ ، دالي: كلماتي بسيار باحال ان كه بين
من و دوستام و مخصوصا من و مهدا خيلي زياد استفاده ميشن! ميوه: امروز ميوه هارو شستم. نت:هنوزم dial upy ام!
Pc(رايانه
I am famous موبايل:اينروزا وقتي 2 ساعت گوشيمو نگاه نميكنم
، حد اقل 30-40 تا پيامك
درس:نميخونم!
آهنگ:يه folder كشف كردم تو رايانه امروز ام گير دادم به يه آهنگ ديگه ولي به گلي
خوشگلي نميرسه. چي بگم ديگه:باااااااااااااااااي
باااااااااااااااااااااايييييييييييييييييييييييييييييي
سلاااااااااااام.
واي جمعه (يعني
شونزدهم) امتحان تيزهوشان داشتيم.
اينم سوژه آپ امروزمه. پنجشنبه مورخ 1390/2/15: صبح بيدار شدم بعد ام رفتم يه دور تاريخ دومو
خوندم.
مامانم:اليييييييييييييييييييييييييييي بيا
پايين غذاتو بخور.
من:اوكي.10 مين ديگه ميام.
5 ثانيه بعد مامانم:اليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي.بيا
ديگه. من:ميام ديگه.بزا حداقل ي دقيقه بگذره بعد داد
بزن ديگه.
مامان:بت ميگم بيا
پايين.ااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!چرا جواب ميدي به من؟ من: (هيچي نگفتم مامان:چرا جواب نميدي؟؟؟؟؟؟؟؟
من:آخه مامان عزيز دلم دو ثانيه قبل گير داده
بودي كه جواب ميدي.حالا ميگي جواب نميدي؟؟؟؟؟؟؟
من:برادر
تييييييييييييييييييييزززززززززززهوششششششششششششششششششششش.
مامان:
در همين هنگام برادر بزرگ نيز در بحث دوستانه ي
من و مامانم كه قبلا داداش دوميه جفت پا پريدن وسطش خودشونو قاطي ميكنن اون داداش اوليه كه جفت پا يريده بود وسط بحث
من:اصا نميام. و اينگونه است كه همه ساكت ميشن.
بعد از خوندن درسااااا زنگ زدم به مهدا كه از
چند روز قبل برنامه ي 5 شنبه شبو ريخته بود كه همه جمع شيم يه جا. يه عالمه آدم خبر
كرده بود كه بيان.
بعد من ام زنگ زدم چند به نفر ديگه.
بعد ما ام كلي اونجا خنديديم و خيلي ام خوش گذشت
و برگشتيم. ساعت 11:45 به من اس داده بود. بعد ام رسيدم خونه.
تا رسيدم خونه خوابيدم فقط قبل از خواب يه اس رو
سند تو ال(send to all) كردم فردا امتحان تيزهوشان دارم.دعا كنيد قبول شم. واي.يه نفر ام عين آدم ج نداد. پسر خالم گفته بود:عجله نكن.با دقت ج بده واگه
قبول شي واست شوكول ميگيرم.
پسر عمم:خدايا اين قبول شه ديگه.كشته مارو با
اين تيزهوشان.
دختر خالم:هه!(كوفت خالم:باشه(اين ديگه نميشه
يه پسر خاله ديگه:برو بابا.تيزهوشان ميخواي
چيكار دختر خاله؟
و....
بعد ام كه خواستم بخوابم حالا مگه ميتونسم بخوابم.
اا حالا ميشه جمعه مورخ 1390/2/16 بعد ام كه ساعت 6:30 ماميم اومد كه مثلا بيدارم
كنه.كه خودم بيدار بودم.
مامانمم همش ميگفت تو چرا نيم ساعت زودتر اومدي.
من:
بعد يكم رفتيم جلوتر ديديم بچه ها اونورن.امتحان
ام تو دبيرستان تيزهوشانه.فقط ام آرزو و آتيه اومده بودناااا!
بعد ام بچه هاي ديگه اومدن.بيشتريا ام از مدرسه
ي ما بودن(نمونه)!
از بقيه مدرسه ها حدودا 13 يا 14 نفر اومده بودن
ولي مدرسه ما از هر كلاس 20 نفر يا بيشتر تو امتحان شركت كرده بودن.
ما ام با بچه هاي كلاسمون يه جا جمع شده
بوديم.مامانا ام همه يه طرف نشسته بودن.
اينقد خنديديم
در همين هنگام بود كه نوشين اومد با مامان و
باباش!!!باز همه ميخنديديم!!!!!
از قبل ام قرار گذاشته بوديم كه قبل از امتحان درسو
بيخيال شيم ولي قبل از امتحان چند تا فرمولو مرور كرديم كه باعث شد همه قاطي كنن. بعد ام رفتيم سر جاهامون نشستيم. من و عاطفه و
سحر پشت سر هم.آيدا و زهرا و طيبه ام همينطور.مهدا و زهرا و اون يكي زهرا و يه
زهرا ديگه ام همين طور. منو سحر قبل از امتحان يه
دور تاريخ و ادبياتومرور كرديم.
بعد ام كه امتحان شروع شد.
وقت ام كه مث برق و باد ميگذشت. يهو گفتن وقت
تمومه.برگه ها بالا. واااااااااي!!!!!!!!
سحر همونجا گريش گرفت. بعد ام كه نوشين شروع كرد به گريه كردن.
بعد عاطفه اومد منو سحرو با هم بغلمون كرد.(هه
هه هه! احساس مادريت بهش دست داده بود بچه!!!ولي واقعا آروم شديما)
مهدا ام هي ميگفت مهم نيس.مهم نيس.آيدا ام كه
خيلي شاد ميزد.بقيه ام همه حالشون خوب بود.مدارس ديگه كه همه
بيخيييييييييييييييااااااااااااال بيخيال بودن. بعد ام كه با ريحانه رفتم خونمون.تازه آروم شده
بودم كه مامانمو ديدم.تا گفت چطور دادي دوباره شروع كردم.واااااااي همچين اشك
ميريختم انگار كه چي شده.
مامانم ام هي ميگفت اشكالي نداره.اشكالي نداره.
بعد ام حالم خيلي بهتر شد.با مامانم غذا
خوردم.بعد ام با هم فيلم نگا كرديم. بعد رفتيم خونه خالم.دختر خالم(جيران) ام
اونروز امتحان تيزهوشان داده بود.باز شروع كرديم بعد رفتيم خونه و دوباره برنامه ريختيم واسه شب.
بعد ام كه برنامه رديف شد.من زنگ زدم به
فهيمه(دختر عموم) شب بريم بيرون باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فهيمه:اوكيييييييييي!(هميشه اوكيه
بعد تينا(دختر عمم):سلام تينا خوبي؟
-آره.
-امشب مياي بريم بيرون؟
-بههههههههله.(اينم كه از فهيمه بد تر.همييشه
اوكي
من:گوشيو بده ب ماميت. عمم:الو.سلام. -به سلام عمه جونم.چطوري؟واي عمه جون چه قد صدات
جوون تر به نظر ميرسه. تينا:عزيز بودي مامان جونم.
من:بههههههههههههههههههلهههههههههه. تينا:زنجير منو بافتي؟ من:ببهههههههههههههههههله. -پشت كوه انداختي؟
من:بهههههههههههلهه.
عمم:بسه بسه.باشه برو.اينقدم ديوونه بازي در
نيارين.ميمونين رو دسمونااااااااااااا.هه! ما(منو تينا):اواااااااا!!! بعد ام كه رفتيم اونجا.اول من و تينا و فهيمه داشتيم
راه ميرفتيم بعد يهو ديديم كه سحر و مونا و مهدا دارن ميان.بعد همه با هم به
راهمون ادامه داديم كه تو راه فائزه رو ام ديديم.
بعد ام ساعت 11:30 برگشتيم خونه.
ته نوشت ها:
تيزهوشان:واي بسه ديگه.
نمونه:تير امتحانه.
درس:مرديم اينقد درس خونديم.اول كه
تيزهوشان.حالا ام نمونه. مدرسه:اه.كشتن مارو.هي درس.هي امتحان.صبح ميريم
سر صف مدير مياد يه دور باهامون دعوا ميكنه كه چرا تو فلان المپياد درصدتون از
بقيه نمونه هاي شهرهاي ديگه كمترههههه؟-حتي اگه 10 نفر اول
ام از مدرسه ما باشن- بعد ميگه چرا امتحان فلان دبيرو خراب كردين.اي
بابا.بعد ام ميريم سر كلاس. تك زنگ اول:امتحان. تك زنگ دوم:امتحان. زنگ
دوم:امتحان. زنگ سوم:امتحان. زنگ چهارم:امتحان.(كلا 4 تا زنگ داريم.5 تا امتحان
ميگيرن ازمون!!!) و هر روز همين طوره. اردو:به مدير گفتيم.اجاااااازه مارو اردو
نميبرين.بعد فرمودن كه:من شما رو تا فلكه ام نميبرم.(چون كه المپياد بد داديم)
دبير فارسي:امتحان نميگيره كه.انتقام ميگيره.به
قصد كشت سوال طرح ميكنه.انگار هيشكي نبايد نمره كامل بگيره.(البته ما ميگيريم) امتحان:زهر مار! بچه ها(همون هم كلاسا
نت:adsl ندارم.با dial up اومدم!
دو نفر از بچه ها(مثلا
دوسام):خائناااااااااااااااا.آدم به اين مرموزي و بيشعوري تا حالا نديده بودم. اس ام اس(sms):امروز يكي بهم اس داد:سلام سايه ام
اگه دختري با هم دوس شيم. وااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!! ديگه اين مدليشو نديده
بوديم!بيكار!
وبلاگ:دلم برات تنگ شده بود!(با وبلاگم بودم
دوباره اردو: امروز (مورخ 1390/2/20) رفتيم
اردو! الناز(خواهر يكي از بچه هاي نت) رو ديديم.هه! همه رفتيم پيشش بهش سلام
داديم.بعد ام گفتيم با هم دوستيم؟؟؟؟؟؟؟گفت آره.(ابتدايي بود.) كلي آدم اومده بودن اونجا.يه عالمه
دبيرستاني و ابتدايي!اينقد ديوونه بازي در آورديم.هر كيو ميديديم بهش دست ميداديم
و اسممونو ميگفتيم و اسم اونارم ميپزسيديم.بعد ام ميگفتين با هم دوستيم!!!ريحانه
ام به همه ميگفت مقنعتو بكش جلو.شالتو درس كن.موهات ديده ميشه.(مقنعه خودشم در حال
افتادن بوداااااااااا.هه!كلا اينجوري ايم.)هه هه هه!(من و مهدا و ريحانه و زهرا و
عاطفه و آيدا و پريناز و راضيه!) چند نفر از ابتدايي رم آورديم پيش
خودمون.يكيشون اصا حرف نميزد.آيدا ام هي بهش پفك ميداد كه شايد بحرفه! مهدا ام كه هر كيو ميديد ميگفت آيديتو
بده.نتي اي؟ اونا ام عين ماست مارو نگاه ميكردن!!!هه
هه!نيك(nikolita) راس ميگفتا.بعضيا اصا نميدونن
نت چيه!
حرف آخر:هوووووووووووف. اومدم.دس بزنين ديگه سال نو همگي مبارك. اميدوارم يه سال خوب باشه واسه همتون. واي چه قد خونه تميز كردن سخته. راستي ولنتاينتونم با تاااااااااااااخيييييييررررررررررر مبارك. سپندارمذگان(درسته ديگه؟؟؟؟؟ تولد آيدا و ريحانه ام مبارك.(دوستام ان تولد مهدا(دوستم) و
جيران(دختر خالم) ام مبارك. ديگگگگگگگگگگگگگگگهههههههههههههه
چيييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آها.... عروسي دختر خالم ام مبارك. تولد تينا (دختر عمم) ام مبارك. اول شدن زهرا ام مبارك. حالا توضيح:اين زهرا دوستمه.بيچاره يه بار تو المپياد اول شد.ما
ام بش گير داديم.هي ميگيم: زهراااااااا اول شدي! كفش مهدا ام مبارك. و ازززززززززززززززززز همه مهم ترررررررررررررررررررررر تعطيل شدن مدرسه ها ام مباررررررررك. را30 اونروز زنگيدم به دختر خالم گفتم عروسيت كيه(keye)؟هفته اول عيد يا هفته دوم؟؟؟فرمودن:شيشم-هفتم-هشتم شايدم نهم همون حدودا ديگه چي؟؟؟ هيچي ديگه...همين... برم.خدافظ اينم نگين جونم واسم سند كرده.قشنگ بود گفتم برا شما ام بزارم: have a year white as milk soft as silk sweet like honey full of money بعدا نوشت(امروز 6 فروردينه):اومدم نت كه بچه هارو خبر كنم ديدم بيشترشون يا وبشونو حذف كردن، يا خدافظي كردن يا هيچ خبري ازشون نيست و آخرين آپشون برا چند وقت پيشه.... همون موقع نوشت(امروز 6 فروردينه) يه نگاه به لينكام بندازين يه تغييراتي توشون رخيده(رخ داده اوناايي كه براشون داداش نوشتم ام كسايي ان كه باهاشون نسبت به بقيه آقايون( بقيه ام كه يا اول اسمشون آقا نوشتم يا اسم خودشونو نوشتم. البته همتونو دوس دارم. بعد یه ماه و اندی اومدم. خوبین؟؟؟؟میدونم خیلی دلتون برام تنگ شده. امتحانا تموووووووووووم شدن. حالا چند تا خاطره و اینا و اینا و ... دارم که نمیدونم کدومو بنویسم. اول امروزو بگم که چی کار کردیم تو مدرسه. زنگ اول:تک زنگ اول حرفه داشتیم که دبیر نیومد و پریییییییییید. زنگ دوم:فارسی داشتیم که درس داد و هیچ کار خاصی نکردیم. زنگ سوم:در کلاسمون خرابه و دستگیرش از یه طرف در اومده.اونم طرفی که به داخله.اول که همه بچه ها با هم هماهنگ شدیم که درو ببندیم دیگه هم باز نکنیم بحث اول: زهرا شروع کرد:اجازه چرا میگن رضا خان بده؟؟؟ ما همه داشتیم از خنده میمردیم. بعد من:اجازه چرا خانوما باید موهاشونو بپوشونن ولی مردا نه؟؟؟ بعد از کلی چرت و پرت گفتن درباره ی حجاب و این جور چیزا وقتی دیدیم بحث داره آروم میشه و ممکنه درس بپرسه سریع رفتیم تو کار یه بحث دیگه. عاطفه: دبیر:خوب اون خانوم نباید اجازه بده که یه مرد کم ارزش ببینتش و ....... باز دیدیم بحث داره آروم میشه.رفتیم تو بحث سوم. بحث سه: سحر:خانم (ش....) این لفظ ضعیفه چیه که برا خانوما استفاده میکنن؟؟؟ دبیر:خوب خانوما از نظر جسمانی ضعیف ترن دیگه. (با این حرف دبیر کلاس منفجر شد) و بعدشم چند تا بحث دیگه که جایز نیست اینجا گفته بشه جون امکان فیلتر شدن وب هستش و بنده اصلا حوصله فیلترینگ ندارم. فقط یه ربع مونده بود که زنگ بخوره ما هم همه داشتیم ذوق مرگ میشدیم ما: دبیر: و فقط از دو نفر پرسید و زنگ خورد. زنگ چهارم:زبان داشتیم.دبیر اومد تو کلاس و ما هم گفتیم این زنگ دیگه درو نبندیم که خیلی ضایع است. زنگ خورد ولی ما کلاس داشتیم. من: بچه ها: بعد یه دفعه از بالا داد زدن الییییییییییییی پاشو بیا در بسته شده.هیشکی هم تو کلاس نیست.همه ی کیفا هم داخلن. منم گفتم:به من چه خوب. بعد یکی از بچه ها رفت به مدیر گفت.مدیرم هم گفت د...(فامیلمو گفت من:اجازه من از بیرون نمیتونم باز کنم فقط از داخل میتونم. مدیر در حالی که با موبایلش صحبت میکرد گفت:مممممممم بعدشم که صحبتش تموم شد اومد بالا و چند بار داد زد کی درو بسته؟؟؟ بعد دفتر دارمون اومد و اونم هیچ کاری نکرد و رفت. منم هی میگفتم من میتونم اینو وا کنم فقط یکی بره از کارگاه حرفه و فن پیچ گوشتی بیاره. ولی هیشکی نمیرفت بیاره. بالاخره با یه خط کش فلزی و یه خودکار درو وا کردم. من:نههههههههههه نمیخوام بابا کی حوصله داره. دفتر دار:باشه پس فردا بیا که اسمتو بنویسم. بعدشم دبیر ریاضی اومد و امتحان گرفت. بعدم که زنگ خورد و ما پس از سپری کردن یه روز خیلی باحال اومدیم خونه. وای مردم چه قد نوشتم. خوب حالا بریم سراغ ته نوشتا بازم به سبک مهسا جونم: قبض تلفن:اون روز قبض تلفن اومده بود داداشم قبضو آورد داد دست مامانم. مامانم موقع دیدن قبض: من: داداشم: مامانم:الیییی.. من:مامان من کلی درس دارم. استخر:پنجشنبه از صبح برف میومد ما هم دقیقا(ما یعنی من و پری و آیدا و ریحانه و زهرا و راضیه و فائزه و فهیمه نت:وای اون روز کشفیدم که پسر همسایمون تو لینکام بوده و من نمیدونستم. مدرسه:این روزا خیلی حال میده. خرید:اون روز رفتم که بولیز بگیرم با لاک و اسپری و تونیک ولی کفش گرفتم با لاک پاک کن و ادکلن و شلوار. المپیاد:برا المپیاد رایانه انتخاب شدم. نمایش:یه نمایش داریم آماده میکنیم برا 22 بهمن.ووووواااااااای خیلی خنده داره. مزاحم:وااااااای خدا چه قد این پسرا(البته بعضیاشونا.به داداشا بر نخوره.)بیکارن.یه پسر دو هفته است زنگ میزنه.البته ج نمیدم ضایع میشه. سوتی:یکی از دبیرامون هی سوتی میده.امروز ازش پرسیدیم:جنس سکه چیه؟گفت پول اون روز هم کلاس شلوغ بود یهو داد زد:صحبت اضافه نپرسین ادب:وای چرا بعضیا این قد بی ادبن؟؟؟چرا وقتی داری باهاشون مودبانه حرف میزنی بهت توهین میکنن؟واقعا که!!! آخر:وای بسه دیگه.خسته نشدین؟؟؟؟ خدافظ بعدا نوشت:الان بچه ها به عنوان دستگیره یه دونه قاشق گذاشتن رو درمون. سلام! از این شعر خیلی خوشم میاد. پیش از این ها فکر می کردم خدا...
پيش از اينها فکر ميکردم خدا خانه اي دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج و بلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق کوچکي از از تاج او هر ستاره پولکي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن
او کهکشان رعد و برق شب طنين خنده اش سيل و طوفان نعره ي توفنده اش دکمه ي پيراهن او آفتاب برق تير و خنجر او ماهتاب پيش از اينها فکر مي کردم خدا هيچ کس از جاي او آگاه نيست هيچ کس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير
بود از خدا در ذهنم اين
تصويربود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود ،اما ميان ما نبود مهربان و ساده و زيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه ميپرسيدم از خود از خدا... از زمين از اسمان از ابر ها زود مي گفتند اين
کار خداست پرس و جو از کار او کاري خطاست هر چه مي پرسي جوابش آتش است آب اگر خوردي جوابش آتش است تا ببندي چشم کورت مي کند تا شدي نزديک دورت ميکند کج گشودي دست ،سنگت مي کند کج نهادي پا ي لنگت
مي کند تا خطا کردي عذابت مي دهد در ميان آتش آبت مي کند با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم خواب ديو
و غول بود خواب مي ديدم که غرق آتشم در دهان شعله هاي سرکشم در دهان اژدهايي خشمگين بر سرم باران گرز آتشين محو مي شد نعره هايم بي صدا در طنين خنده ي خشم خدا ... نيت من در نماز ودر دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرين حساب و
هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ مثل خنده اي بي حوصله سخت مثل حل صد ها مسئله مثل تکليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا که يک شب دست در دست پدر راه افتاديم به قصد يک سفر در ميان راه در يک روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا زود پرسيدم پدر
اينجا کجاست گفت اينجا خانه ي خوب خداست گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند گوشه اي ختوت نمازي ساده خواند با وضويي دست ورويي تازه کرد گفتمش پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست ؟اينجا در زمين؟ گفت :آري خانه ي او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست مهربان و ساده و بي کينه است مثل نوري در دل آيينه است عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش
روشني خشم نامي از نشاني هاي اوست حالتي از مهرباني هاي اوست قهر او از آشتي شيرينتر است مثل قهر مهربان مادر است دوستي را دوست معني مي دهد قهر هم با دوست معني مي دهد هيچ کس با دشمن خود قهر نيست قهري او هم نشان دوستي است تازه فهميدم خدايم اين خداست اين خداي مهربان و آشناست دوستي از من به من نزديکتر از رگ گردن به من نزديکتر آن خداي پيش از اين را باد برد نام او راهم دلم از ياد برد آن خدا مثل خيال و خواب بود چون حبابي نقش روي آب بود مي توانم بعد از اين با اين خدا دوست باشم دوست ،پاک و بي ريا مي توان با اين خدا پرواز کرد سفره ي دل را برايش باز کرد مي توان در باره ي گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل
باران راز گفت با دو قطره صد هزاران
راز گفت مي توان با او
صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سکوت آواز خواند مي توان مثل علف ها حرف زد با زباني بي الفبا حرف زد مي توان در باره ي هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان و آشنا: پیش از این ها فکر میکردم خدا... بالاخره بعد از یه مدت اومدم.از این شعر قیصر امین پور خیلی خیلی خوشم میاد. راستی عید قربان هم مبارک. بریم سراغ ته نوشت ها به سبک مهسا-دختری از دیار جهنم(حال میکنین با ذکر منبع کار میکنما). مدرسه:این روزا از مدرسه بدم اومده ولی مدیرمون خیلی باحاله.به قول ماریا خانم ((ص...))دوست دارم. عید:از عید قربان خیلی خوشم میاد. رشته:امروز تصمیم قطعی گرفتم که برم تجربی. داداش:داداشامو خیلی دوسشون دارم. دوست:امسال خیلی باهم خوبیم. عید دیدنی:به نظرم جالبه.خوش میگذزه. نت:گاهی وقتا خوبه گاهی وقتا بد! دبیر:نمیدونم شاید اونا بدن شایدم ما(البته نه همه.فقط بعضیا)!!!! بلاگفا:خاک بر سرش کنن.یه روز وبلاگارو باز نمیکنه.یه روز نظرات وبلاگارو.یه روز مدیریت وبلاگارو و...(همیشه یه چیزش درست نیس) علوم:علاقه دارم ولی یکی داره خرابش میکنه. خونه:عاشق خونه ام.هیچ جا خونه ی آدم نمیشه. پلنگ صورتی:تنها کسی که با داداشش با هم وبلاگشونو اداره میکنن.داداش پلنگ صورتی خوش اومدی. آدرس وبلاگ:هیچ وقت دوس نداشتم آدرس وبم تو مدرسه پخش شه. قالب:به نظرتون قالبم قشنگه؟؟؟ هوا:داره سرد میشه. سوال:چرا بعضیا این قدر مغروران که خودشونو از بقیه بالاتر تصور میکنن؟؟؟؟ حرف آخر:خداحافظ بعدا نوشت:مدیرمون خیلی باحاله.اونروز بهمون صبحانه داد،امروز هم پیتزا! زنگ کلاس خورد و اومدیم کلاس.من و دوتا از بچه ها هی گریه میکردیم.سر کلاس کلا داشتیم گریه میکردیم.ادبیات داشتیم.از بیرون هی صدای آژیر آمبولانس میومد.نمیدونین کلاسمون چه جو وحشتناکی داشت.دبیر درس میداد ولی هیچی نمیفهمیدیم.یعنی تو اون وضع اصلا نمیشد فهمید.تا این که زنگ تفریح خورد و ما آروم شدیم. همه ناراحت بودن.چشمای همه قرمز شده بود.نگاها پر از ناراحتی بودن. زنگ بعدش دینی داشتیم.از شانس بد ما درسمون درباره ی مرگ و قیامت بود.همه ی بچه ها میگفتن وااااااای بازم؟؟!!!نمیدونید چه قد وضع ناجوری بود... زنگ آخر زبان داشتیم.همه آروم شده بودیم تا این که زنگ خورد و رفتیم خونه هامون.وقتی رسیدم خونه زنگ زدم به دوستم.میدونین چی شده بود.پسر خاله ی 18 سالش مرده بود.من دوباره گریم گرفت.غذامو خوردم.رفتم درس بخونم.هر چی سعی میکردم نمیشد.تا میخواستم درس بخونم دوباره این موضوعات یادم میومد.بالاخره شب شد و خوابیدم.صبح امروز هم رفتم مدرسه.قرار بود بچه های کلاس الهامشونو ببرن خونه ی الهامشون.بچه ها برگشتن و از اونجا برامون گفتن.میگفتن که مامانش و خالشو خواهرش بیمارستانن و عمش و مادربزرگش و بقیه فامیلاشون دارن براش مراسم میگیرن.بچه ها میگفتن مادربزرگش و عمش ما رو بغل کردن و گریه کردن.بعد دبیرمون اومد.دبیرمون رفته بود بیمارستان پیش مامانش.میگفت مامانش خودشو میکشیده رو زمین و گریه میکرده.میگفت باباش موهاشو میکشید.از قیافش معلوم بود که خیلی گریه کرده.آخه اون خودشم مادره.دیدن زجر کشیدن یه مادر خیلی براش سخته.تازه الهام هم 3 سال شاگردش بود. به هر حال مدرسه امروزم با تمام وحشت و غمش گذشت. بسه دیگه.وقتی اینارو مینویسم حالم بدتر میشه. ببخشید اگه شماهارم ناراحت کردم. ته نوشت 1:الهامشون تصادف کردن و ماشینشون چپ کرده.تو ماشین مامانش و باباش و خودش و خواهرش و خالش بودن... باباش که کمربند داشته چیزیش نشده ولی الهام از ماشین پرت شده بیرون و مرده.خواهرش هم تا چند ساعت پیش تو کما بود.هنوز نمیدونه که خواهرش مرده.مادرش هم زانوی پاش و چند تا از دنده هاش خورد شدن.کمر خالش هم شکسته. ته نوشت 2:پسر خاله ی دوستم با دوستاش رفته بوده بیرون که یه دختره زده بهش و درجا مرده.سپیده(دوستم)میگه که همون دختره بیشعوری که پسر خالشو زده میگه مرده که مرده به درک دیه میدم. بعدا نوشت:راستی خانواده دیدن من دارم افسرده میشم دوباره Adsl گرفتن واسم.

![]()
![]()
اصا کسی با کسی
کاری نداره!هرکی هرکاری دلش میخواد میکنه!![]()
![]()
![]()

(تو مایه های اینکارا
)سال چهارما که کلا حسابشون جداس.اولا و
دوما و سوما ام همچین فرقی با اونا ندارن هر کی هر وقت دلش بخواد میاد هر وقتم که
دلش بخواد میره![]()
مهدا ام یه کلاس دیگس.بقیا همکلاسا ام اونیکی کلاس. پری و
ریحانه ام که نمونه قبول شدن. سحر و فهیمه ام رفتن شاهد. عاطفه ام یه مدرسه دیگس.
اه!
این نمونه و تیزهوشان قبول شدنا ام هیچ خیری واسه ما نداشته. فقط از دوسامون
جدا میشیم.
واقعا حیفه اون گروهی که داشتیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اون روزایی که با هم گذروندیم.
الان
فوق فوقش هفته ای یه بار از هم خبر میگیریم اونم اگه وقت داشته باشیم!![]()

![]()
من
و آیدا و زهرا و پری و ریحانه و سحر و عاطفه و نوشین ومهدا و .... یه روزایی و
با هم داشتیم که واقعا خاطره های قشنگی برامون شدن.
صمیمیتمون با مدیر و معاونا و
معلما.
اتحادمون تو کلاس.![]()
اعتراضامون که هیچ وقت تمومی
نداشت.
(تو مدرسه معروف بودیم به معترضین
) دفتر معاون پرورشیمون که پاتوق خنده هامون بود .
اتاق مشاورمون که غصبش
کرده بودیم
( بیچاره مشاورمون که زورش نمیرسید بیرونمون کنه مجبور بود خودش بره
بیرون
) اینا دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن.

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

اونم با خونسردی میگفت
راس میگم دیگه![]()

![]()
![]()




![]()

همیشه آروم هلمون میداد تو کلاس یا ام از دور دستاشو تکون میداد و میگفت
برین تو کلاس . که همیشه سحر میخندید و میگفت انگار داره جوجه میپرونه ![]()
![]()



![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

و مهدا فقط میخندید بخیر




![]()


![]()

.
ولی جای بقیه خالیه.
موقعی که تو مدرسه داریم با هم میگیم و
میخندیم همیشه یاد ریحانه و سحر و پری و عاطفه و... میوفتیم که جاشون خیلی خالیه
مقنعه ام که ازون بدتر.
مقنعمون سبز کمرنگ رنگ پریده اس.
مانتومون ام سبز
لجنی.
اصا عامل اصلی متلک شنیدنه. 

![]()
نظرشونو حظوری به خودم گفتن

مدرسمون هوشمنده متاسفانه


فقط باید درس خوند دیگه،اصا طوری نیس که نشه فهمید!
![]()


من و نوشین و عاطفه و ریحانه و فهیمه و مهتا و صبا و غزاله و سمیرا بودیم
امیدوارم اول شیم.یه سرود آزاد و یه آوای مدرسه داریم.منم ترکیب ام.
سلام، وب خوشگل ام!
دلم برات يه ذره شده بود! 


خوبم مرسي!
واي دو ماهه آپ نكردم!
خودمم باورم نميشه!البته ازين به بعد كمتر ام ميام نت!دليلش ام در ادامه ميگم بهتون!
به اخبار ساعت ... نزديك ميشويم!
دينگ دينگ دينگ!
) و عبادات شما خبر هاي امروز رو شروع ميكنيم!
من الي بدون همكار اخبار امروزو به عرضتون ميرسونم!

![]()
واي كلا از گنبد 35 نفر قبول شدن كه 33 نفرشون از نمونه (يعني مدرسه ما) بودن!كه از اين 33 نفر 16 نفرش از كلاس ما بودن!!!
ركووووووووورد شكستييييييييييييم تاريخييييييييي!
ت
ميخوام تو گينس ثبت اش كنم!
(اين دليل كمتر اومدنم از اين به بعده!خرخون نيسما!بياين بگين خرخوني و ميخواي خرخوني كني و اين حرفا يه مشت مهمونين،
حتي شما دوست عزيز!
)
) روزه هاتون قبول!
چند روزه هر شب بارون مياد!
خدايا مرسيييييييييييييي!
عاشق بارونم!
خدايا نابغه اي!
**چه چيزايي آفريديااا!!!
در اخبار امروز ميرسيم)

تولد مبارك عزيزم!
تولدت مبااااااااااااااااااارك(به قول خودش) هانيييييييييييييييييييي!
خودم!
تولدم مبارك! 
من كادو ميخوام!
كيك نداريماااا!
ماه رمضونه!
پليز برا تبريك ام قبل از افطار بياين ما رو تو خرج نندازين!
كسي بياد بگه ايشالا 100 ساله شي يا 1000 ساله شي مث اينه كه منو نفرين كنه ها!!
بابا ميخوام صد ساله شم كه چي بشه ؟ها؟
آدم تا وقتي بايد زنده باشه كه بتونه زندگي كنه!
آدم زماني ميتونه زندگي كنه كه خوشبختي رو احساس كنه!
آدم زماني ميتونه خوشبختي رو حس كنه كه دور و برش كسايي باشن كه دوسش داشته باشن!
زياد عمر كردن من به چه دردي ميخوره وقتي همه كسايي كه اطرافم هسن و دوسشون دارم و دوسم دارن تنهام ميزارن؟
تو رو خدا برام اين دعا رو كنين!
ميخوام تا وقتي گوشام ناشنوا نشدن و چشام ميبينن و سر پا ام و اعضاي بدنم به درد ميخورن بميرم!
70 سالگي بهترين وقت برا مردنه!دوس دارم دقيقا شب 25 مرداد۷۰سالگيم كه ميشه شب تولدم تو خواب بميرم!(هه!از تولد رسيدم به مرگ!
بلهههههههه ديگه!زندگي همينه!
شتريه كه در خونه همه ميخوابه!
دنيا دو روزه!
منم ضرب المثل ديگه اي بلد نيسم در اين مورد!
)
هواش توپ!
مردمش جيگر!
بارونش قشنگ!
آفتابش دوس داشتني!
آسمونش ام هميشه آبي!
(این دو روز تو یاهوم ام بود)
و همين چرخه ادامه داشت تا الان!
يه روز زياد ميخوابم يه روز نميخوابم همديگرو خنثي ميكنن ديگه!![]()
شبايي كه خوابم نميبره ميرم تو حياط رو تاب ميشينم تا صبح موزيك ميگوشم!
اگر ام كسي بيدار بود بهش اس ام اس ميدم!
![]()
گرم ترين شهر نميدونم كجاس!
سرد ترين شهر ام نميدونم كجاس!
بعدا ميپرسم بهتون اطلاع ميدم!![]()
![]()
خدا حافظ
بعدا نوشت:من و آیتای دقیقا تو یه روز(۲۵ مرداد) و تقریبا تو یه ساعت(دم دمای صب) و تو یه بیمارستان(برزویه) به دنیا اومدیم!!!
آیتای جونم تولدت مبارک!
:
Always be Happy, always wear a smile;
Not because life is full of reasons to smile
but because your smile itself is a reason
for many others to smile
(hulu na iq
.hello)
) : هليوووووو
(helyuu)
خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟خوشييييييين؟؟؟؟؟سلامتيييييييييين؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدااااااارو
شكر(به سبك خاله شادونه
)
يعني بد نيسم.تو اين هفته اي كه گذشت ،
كلي اتفاق عجيب افتاد.
كه فقط يكي دو تاشون جالب ان!!!!!بفيشون فقط و فقط و فقط
اعصابمو خرد كردن.
تا ديروز اگه 3-4 نفرو ميديدم مطمئنا خفشون ميكردم.
ولي الان اگه
ببينمشون فقط يه مشت ميخوره تو چششون![]()
(واي!!!من چه قد خشن شدم.
اين حرفا با روحيات
لطيف دخترونم سازگار نيستن
)
ولي امروووووووووووز ييهو(اينو بخونين yeyho
همون يهو به سبك داداشمه
) حس آپيدن
تمام وجودمو گرفت.
(هه هه!چه لفظ قلم حرفيدم
)
) كه آپ كنم.ولي نميدونسم چه آپ كنم!!!
(بي معني بودن
متنو بيخيال.قافيه رو بچسب
)
(همون yeyho) ياد سارا(دختر عموي مامانم) و
رسول(داداش سارا) و جيران(دختر خالم) و كيوان(پسر خالم) افتادم.البته اول ياد يه
خاطره افتادم بعد ياد اينا افنادما!!!
(البته كه برا همتون اتفاق افتاده
)(منظورم
از سر كار گذاشتن تلفني نيستا!يه كم مثبت بنگرين
)
) يه روز با هم رفتيم ويلاي خالم كه كنار يه جنگله!
تا رسيديم من و سارا و
جيران رفتيم تو جنگل يه كم بگرديم كه ديديم يه كم ترسناكه!!!!
بعد زنگ زديم به رسول
گفتيم زود.تند.سريع با كيوان بياين اينجا بريم بگرديم.
اونا ام بعد كلي غر زدن و
بعد از اينكه هممون يه دور گوشيو گرفتيم و باهاشون حرف زديم اومدن(بعد ام ميگن كه
دخترا ناز ميكنن
)
سارا گفت من ديگه
ميترسم.جلوتر نميام.
منو جيران ام كه اصصصلا اين مدلي نيسيم گفتيم ترس چيه
بابا.
جنگل كه پر...واي ببخشيد ترس نداره!
و
اينگونه شد كه سارا به راهش ادامه داد.كيوان و رسول ام كه تا اونجا هي تيكه
مينداختن به ما ديگه ساكت شده بودن.
جنگل ام خيلي ساكت بود.ديگه يواش يواش واقعا
داشت ترسناك ميشدااااا.![]()

من و جيران و سارا ام كه داشتيم ميترسيديم
وقتي رسيديم اونجا بدترم شديم.
كيوان و رسول ام به اين پي برده بودن.و در همين
هنگام بود كه ييهو
رسول يه جيييييييغ بننننننننننننفففففففش كشيد.
كيوان ام همراهيش
كرد.
بعد با هم داد زدن فرار كنيد.فرار كنيد.
يه چيزي داره با سرعت مياد طرفمون
(از
اين فيلم ترسناكا ديدين؟؟؟؟؟؟؟؟
صحنه اونجوري بودا
)
(همراه با جيغ هايي بلند و نسبتا لطيف و گوشخراش
((به اين ميگن آرايه ي
تضاد
)) ))
ديگه داشتيم ميرسيديم به نزديكاي ويلا كه يهو من
گفتم وايسين.
بعد پشت سرمونو نگاه كرديم ديديم كيوان و رسول غيبشون زده!!!!!!!
سارا
كه خورشيد مهر خواهري در دلش طلوع كرد و وانگهي شروع كرد به گريستن
(هه هه!متن ادبي
شدااااا
)
منم نگران كيوان بودم.
آخه اين بچرو مامانش سپرده
بود دست من!!!
(اينجا لازم به ذكر است كه بگم اين قسمت از متن چرت و پرتي بييييش
نبود.
آخه كيوان سه سال ازم بزرگتره
) جيران ام داشت از ترس ميمرد!!!
كه ييهو
يه sms(اس ام اس نه پيامك.
از تيكه هاي عمو
پورنگ بود
) واسه من اومد.كه sender كسي نبود جز موجودي خبيث
يا خبيس يا... به نام رسوووووووول!!!!!!!!!!
(شما اين مگسرو رسول حساب كنين
)
و محتواي اس ام ا...ببخشيد پيامك
هم چيزي نبود
جز اين:
يعني خاك بر سرتون!چه فراري ميكردينا!
واي كه اين دخترا جه سوژه هاي خوبي برا خنديدن انا!
آخرشم نوشته بودن كه: شهرداري گفته حالگيري
مفته!![]()
ولي پيداشون نكرديم.آخر خودشون پيامك
دادن كه
اينقد زحمت نكشين مارو پيدا نميكنين!
ما ام جواب داديم كه زود بياين بيرون.اونا ام
با شرط اين كه اگه بيان بيرون سرشون رو از تنشون جدا نكنيم و خفشون نكنيم
ونفري يه مشت تو چششون نزنيم
و
...(اهه!خشن خودتي!خوب با تو ام همچين كاري كنن و با احساسات لطيفت بازي كنن خشن
ميشي ديگه![]()
) و در نهايت خونسردي از تو ويلا اومدن بيرون.
كه تا اومدن سارا پريد رسول و زد.
من و جيران ام
با چوب افتاديم دنبال كيوان.![]()
كه بالاخره گرفتيمش ولي نزديمشا!!!يه مدل ديگه
تنبيهشون كرديم.رفتيم تو يه سوپر ماركت كه نزديكاي ويلا بود و هر چي دلمون خواست
گرفتيم و كيوان و رسول حساب كردن(كلي كارت شارژ گرفتيم![]()
) هه هه!تنبيه به اين سختي
ديدين تا حالا!!!!

(چيه خو؟اسمايلي مناسب پيدا نكردم ديگه![]()
)
كيوان و رسول شروع كردن به اسپانيايي حرف
زدن.
من و سارا و جيران ام اندر تعجب بوديم كه ييهو
به خودمون اومديم و ديديم كه
بين جمعي از خانواده ها هستيم.
بعد كيوان و رسول دوباره شروع كردن به اسپانيايي
حرفيدن!!
(فقط چند تا جملشون درس بود.بقيش چرت و پرت بود ولي با لهجه ي
اسپانيايي.
مخصوصا كيوان خيلي خوب حرف ميزد!
)

(تيپمونم يه كم عجيب غريب بود.من و سارا دامن ميدي پوشيده بوديم با مانتو
كه جلو مانتو سارا باز بود! جيران ام كه يه شلوار و يه مانتو كه بيشتر شبيه بوليز بود تنش
بود.شالامونم چون خيلي هوا گرم بود يه مدلي گذاشته بوديم كه كمتر گرممون بشه.كيوان
ام يه بوليز ركابي مشكي با يه شلوارك پوشيده بود يه كلاه لبه دارم سرش بود.رسول ام
يه تي شرت اسپورت تنش بود با يه شلوار.دور كمرش ام يه كمربند شكار بشته بود!!!!!
(اين اسمايلي به اين قسمت چه ربطي داشت
) ) من و جيران ام داشتيم سعي
ميكرديم كه سارا رو كنترل كنيم كه داشت از خنده غش ميكرد.![]()
بعد رسول دوربينو داد به كيوان
گفت بريم به يه خونواده بگيم ازمون عكس بگيرن.![]()
كيوان ام اوكي داد و دوربين و گرفت
كه تنظيمش كنه.كه ديديم باتريش تموميده.
هيچكي ام گوشي با خودش نياورده بود جز سارا
كه اونم ميگفت من گوشيمو دست كس ديگه اي نميدم.
و اينگونه بود كه اين نقشمون كنسل شد!
بعد بلند شديم رفتيم(ااا؟اشتباه شد.بلند كه شده
بوديم قبلا
) اصلاح ميكنم.
بعد رفتيم پيش يه آقايي كيوان باش انگليسي حرفيد.
مرده ام نميدونم چش بود كه يهو حالش بد شد
رفت.
بعد رفتيم پيش يه خونواده.
)
با حركات دست و كلي توضيح بهشون فهموند كه دنبال آبشار ميگرديم.
مرده ام گفت آبشار
اينجا نيس تو جنگل گلستانه!بعد 4 ساعت داشت از يه بچه 5 ساله ميپرسيد كه جنگل به
انگليسي چي ميشه.
بجه 5 ساله ام آخر با يه شكلات فرمودن كه جنگل به انگليسي چي ميشه.

كيوان ام كلي ازشون تشكر كرد و منو جيران ام
همينطور.
موقع بيرون اومدن از جنگل و رفتن به طرف جاده ام
رسول داد زد bye lovely people
بعد همه داد ميزدن bye

و
اينگونه بود كه ما يه جنگلو با هم سركار گذاشتيم.
نميدونين چه قد خوش گذشت.جاي تك
تكتون خلي!
(tah neveshts)
نظرتونو
بگيناااااااااا!!!!!!!!!!![]()

باورم
نمييييييششششششههههههههه!!!!!!

) : ديروز از ساعت 8 صبح تا 10
شب جلو كامپ...همون رايانه
نشسته بودم!!!!
عضلات كمرم قفل كرده بودن!رايانه داغ
كرده بود!!![]()
:اونروز تو يه مهموني
بودم.يه جا نشسته بودم كه همه دخترا و پسرا اونجا بودن.بحث در مورد نت بود.بعد
رسيديم به وبلاگ كه ازم پزسيدن وبلاگ داري.منم گفتم آره.
بعد گفتن آدرس بده.وقتي
آدرس وبمو گفتن همه گفتن تو همون 1girl هستي ديگه!!
باورم نميشه ولي همشون
آدرس وبمو داشتن جز 2 نفر!!!
چند تاشون ID منم حفظ بودن
!!!!!!من
شده بودم.خوب وفتي مياين وبو
ميخونين برا چي نظر نميدين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسم اومده!!!
مدرسه:تمووووووووووووووممممممممممممممممم ششششششدددددددددددددددددد!!!!!!!!!!!!!
نمونه:امتحان نمونه 3 تيره! 

!!!همش
آهنگاي قديمي و شاده!
ديروز داشتم بيكار ميگشتم تو نت گفتم يه آهنگي ام بزارم.بعد
رفتم يكي از اين آهنگارو گذاشتم!!!
اسمش گلي خوشگلي بود!!!
واااااااي!!!!!چه قد
آهنگ باحاليه!!!
صداي اسپيكرو برده بودم تا آخرش خودمم بلند بلند ميخوندم باهاش.
از
ساعت 8 صبح تا 10 شب!!!
اهل منزل از دسم ديوونه شده بودن.
اينقد خوش گذشت.
آخر ساعت
10 مامانم به زووووووووووووووور از جلو رايانه بلند ام كرد گوشيمم گذاشت تو
اتاق.
گفت ديگه بايد بخوابي.
اينقد نشستي پاي پي سي خل شدي!
(خل نشدم
ديگه!!ااااااااااااا!!!!!
)
خيلي آهنگ باحاليه!!
طرفدار سعيد شايسته شدم.
هووووووووووووو....!!!!!!
حالا.........همههه.............
دسسسسست.......دسسسسست....
گلي
خوشگلي...گلي دلبري....گلي از همه زيباتري....گلي واسه من...گلي.... ![]()
![]()
از صب دارم زن ايروني تكه گوش ميدم.
![]()
![]()
واي از يه ماه ام گذشته كه آپ
نكردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بودم ولي حس آپيدن نداشتم.(هه هه!الان كلاس گذاشتم.
(قافيه رو حال كنين)بودم ولي حس آپيدن نداشتم.الان كلاس گذاشتم
-آدم رقصش ميگيره.
)
نميدونم قبول ميشم؟؟؟؟؟؟
نميشم؟
نميدونم. 
![]()

ناهار ام كه نخوردم.
واييييييييييييييييييي حالا مگه اهل منزل ساكت ميشدن؟ ![]()


)
داداشم:آخه نابغه.
خانم
نموووووووووووووووووووووونههههههههه.
خوااااااااااااااهررررررررررررر عزيييييييييزم
كه داري خودتو درس كش ميكني كه بياي تو جمع تيزهوشاااااااا
(دروغ ميگه ها.
منو
خرخوني؟؟؟؟
يكي نيس به خودش بگه.تيزهوشان بودن آقا.اونوخ به من ميگه درسخون!!!
)
آبجي گلم.(منو ميگه
)اين جواب نده يعني اينكه با من كلكل نكن.نه اينكه بري تو اتاقت هر چي
ميگن جواب ندي. 
من خرخونم
؟خودتي.
در ضمن
خودم ميدونم.
اااااااه.دخالت نكن ديگه. ![]()
![]()
: به جاي
اين بحثا بلند شو بيا ناهارتو بخور.
:
(الان اين دو تا مردم آزار با همكاري هم قضيه ي ناهارو دوباره واسه ماماني ياد آوري كردن.
)
من نميخوام بخورم.اه.چرا اينقد به
من گير ميدين.ها؟
شما نميخواين من قبول شم اره؟
)من ميدونم.هيييييييييشكيييييييي منو
دوس نداره
و....
هه هه!

:

(كه ميگن نيومديم.
ولي مطمئنم ديدمشون

)
آخرشم با
تينا(دختر عمم) رفتيم.بعد رسيديم زنگ زديم به مهدا گفت الان ميام.كه بابا بزرگش
اومد خونشون و نيومد.
(آخه يكي نيس به اين دختره بگه.بابابزرگت اومده.به تو چه
خوببببب؟![]()

)
تو راه خونه بودم كه يهو مهدا اس داد كه من الان ميرسم اونجا.
منم ج دادم
منم الان ميرسم خونه![]()
ديووووووونه 
: 
![]()
![]()
)
بزارم
)
ساعت 4
خوابيدم.5
بيدار شدم. 
:
بعد ساعت 7 رفتيم اونجا.ديديم هيشكي نيست!![]()
بعد 4 ساعت اونجا منتظر بوديم كه بيان درو وا كنن
كه يهو مامانم درو هل يا حل يا هول يا حول يا...(فك كنم همون هل درس باشه.
دوستان عزيز هم اكنون
به ياري سبزتان نيازمنديم
) داد ديديم كه اااااااا بازه!!!
(بعد از نيم ساعت
انتظار!
)
.راضيه دسش يه بتري آب بود!
بش
ميگفتيم راضيه جان با خودت آذوقه نياوردي؟؟؟؟؟؟
يه وقت ممكنه گرسنت بشه هااااااااا.از
گشنگي نميري سر امتحان!
نوشين اومد پيشمون بچه ها ميگفتن نوشين بابات اومده
مامانت ام اومده.نياااااااايش كو؟؟؟؟(خواهرشه)

(تو كلاسمون 6 تا زهرا داريم!
)
كه از همه ي اين چيزايي كه گفته بوديم حتي يه سوال
ام نيومد. 


بعد اومدن برگه ها رو گرفتن.
زهرا ام همينطور.
بعد ام رفتيم بيرون.كه خانم ((رو....)) (مامان
مهدا-دبير عربيمون) اومد و گفت چطور بود.من ام كه بغض كرده بودم تا خانم(( رو... ))رو
ديدم گريم گرفت.اونم چه گريههههههههههه ايييييييييييي. ![]()
(هه
هه! الان حتما ميگين چه لوس!
يه بساطي راه انداخته بوديم اونجا.
جالب اينجاس كه فقط
نمونه ايا گريه ميكردن اونم فقط 4-5 نفر.من و سحر و نوشين ام از همه بدتر
)
هه!
رفتم تو حياط و 4 ساعت با مهدا حرفيدم.بعد سحر
زنگيد و 5 ساعتم با اون حرفيدم.
(داشتيم برنامه ي شبو تنظيم ميكرديم.ميخواسيم همه
يه جا جمع شيم.)
)
) بات(but) مامانم ميگه نييخواد.
احساس ميكنم كه تينا امروز بيشتر از هميشه دوست داره.
(رو
اسپيكر بودااااااااااا.آخه يكي نيس بگه از خودت مايه بزار بچه
)
عمم:اااااااااااااا؟نه بابا...الان من عزيز شدم
ديگه آره. 

و اونم باهامون همراه شد.(هه
هه!يه گله داشتيم با هم راه ميرفتيم!
) 
): واي خيلي با هم خوش
ميگذروزنيم.يا اين كه اين همه امتحان و درس داريم از همه بيخيال تريم.ميگن دبير ...
ميخواد امتحان بگيره.ما ميگيم:...(بيخيال
)
)
خسته شدم.باي
(اييييييييييييش.اين من نيسما
)

(واي
چه قد جدي شدم من
)
من كه خدا رو
شكر(!)مچم درد ميكرد ماميم نذاش دس به سياه و سفيد بزنم.
(البته
اگه دسمم چيزيش نبود من كار خاصي نميكردم
)![]()
)
هم مبارك.
)
(هر دو شيش
فروردين-فقط چند ساعت با هم اختلاف سني دارن)
![]()


(قابل
توجه زهرا....اول شدييييييييييييييييي

)


(البته فقط 15 روز
)ولي من از همين الان دلم واسه دوستام
تنگيده
ولي اينقد اس ميديم به هم كه دلتنگي يادمون
ميره.
(يعني بين دوتا هفته
)و اينگونه بود كه مسافرت ما كنسل گرديد.








اه...حالم گرفته شد...
:مهدا جونم تولدت مبارك.

)اونايي كه جون دارن يعني باهاشون صميمي ام(دخترا)
)صميمي ترم(پسرا)
![]()


![]()


(صلوات
)
تک زنگ دوم پرورشی داشتیم که از چند نفر پرسید و از هر کی درس میپرسید باید ایه الکرسی(درست نوشتم؟؟؟
)رو براش میخوند.بعدشم یه برگه میداد که توش یه داستان بود از یه حکیمی.هیچکی هم گوش نمیداد.آخرشم به دبیره میگفتیم بد خوند میشه خودتون توضیح بدین؟؟؟؟
حالا دبیر نیم ساعت داشت یه داستانی رو توضیح میداد هی میگفت لقمان حکیم در حالی که داستان درباره ی سقراط بود.
(حال میکنین دبیرای مدرسه نمونه انااااااا)

(در فقط از این طرف باز میشه اونم با یه پرگار شکسته که اولین بار من کشفش کردم
و الان با همکاری بچه ها پرگاررو گم و گورش کردیم
)درو بستیم و دبیر اومد.
ما همه داشتیم از خنده غش یا قش یا ...
میکردیم مدییییییییر اومد و با سعی و تلاش مدیر و همکاری یکی از بچه های کلاس به طور ناخواسته در باز شد
و از اونجایی که اصلا حوصله آمادگی دفاعی و پرسش نداشتیم در عرض دو ثانیه با بچه ها هماهنگ شد که بیخودی یه بحثی رو شروع کنیم و هی کش بدیم.
![]()
به این خوبیه.این همه کار کرده.
دبیرمون هم که ازینایی که دو ساعت میشینه حرف میزنه شروع کرد:
خوب کشف حجاب که یکی از اقدامات ناپسند و ناهنجار و نا...
(وااااای کلی کلمات قلمبه یا شایدم غلمبه و سلمبه استفاده میکنه
)
(حال کردین از آقا محمد خان اومدیم تو بحث حجاب
)
اجازه این عقد موقت چیه؟؟؟اصلا به چه حقی مردا میتونن خانوما رو بی ارزش جلوه بدن؟؟؟


![]()

![]()



که یهویی دبیر گفت بسه دیگه.
من که میدونیم شما دارین اینکارارو میکنین که من درس نپرسم ولی من میپرسم.
(در ظاهر)
(در باطن)
و همه ی بچه ها با هم داد زدن هورااااااااااااااااااااااا.
دبیر اومد و درس پرسیدو درس داد و رفففففففففت.
همه ی بچه ها اومدن بیرون.من رفتم بیرون که یهویی مهدا با سر و صدا اومد و گفت که واااااااای مونا میگه امتحان تیزهوشان یه مرحله است.
تاااااااااازه 20 اسفند امتحانه.
همه بچه ها میزدن تو سرشون و میگفتن واااای فقط یه ماه فرصت داریم
که یه دفعه مهدا از بالا اومد و گفت چرت و پرتی بیییییش نبود و امتحان 20 اسفند نیست.
من هم داد زدم ای مهدای گاو برا چی شایعه پراکنی میکنی.
غافل از این که دیر ادبیاتمون تو حیاط بود و به طور واضح شنید که من چی گفتم.
![]()
![]()


)میتونه باز کنه.(واااااااااای عجب غلطی کردیما یه بار این درو وا کردیم
)
بعدشم هیچ کاری نکرد و رفت پایین.

بچه ها هم هی میخندیدن میگفتن:الی کلید ساز شده.
(البته چیزای دیگه ای هم میگفتن که اونا رم بیخیال شین دیگه اینجا نمیشه گفت
)

بعد دفتر دار گفت تو خونه زیاد ازین کارا میکنی؟؟؟؟
منم که تا حالا تو عمرم یه بارم حتی یه پیچ وا نکرده بودم گفتم:نه باوووووو.
حالا این دفتر داره گیر داده بود که واییییییی تو چه خلاقیتی داره.میخوام اسمتو بفرستم پژوهش سرا.
(در این مواقعه که میگم شعور را احساس کنید
)
وااااای اونم چه امتحانی
.امتحان تستی بود از اول کتاب جویا مجد و مبتکران و دو هزار تست و .....
منم که از اون موقع تا حالا(یعنی از ساعت 3 تا الان
) پای پی سی ام.ساعت 5هم کلاس ریاضی داشتم ولی خدا رو شکر کنسل شد.
(دقت کردین که تو یه روز دو بار میرم کلاس ریاضی.
آخر شب دیگه حالم از ریاضی به هم میخوره
)
از اول آپ ده بار سیوش کردم که نپره.آخه دفعه ی قبل کلی آپ کردم که یهو همه چی پرید.
(اینجا باز هم اون جمله ی خیلی معروف رو بکار میبرم که میگه:خااااااااک بر سر بلاگفا...
)
![]()
![]()
![]()

![]()
واااای فردا 5-6 تا امتحان دارم.
(سوتی رو حال میکنین.ما در کل 4 تا زنگ داریم حالا نمیدونم چه جوری 6 تا امتحان میگیرن.
)
) همون روز از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر استخر بودیم.
(این استخره الان؟؟؟
)
فک کنم 30 درصد کسایی که زیاد از خونه بیرون نمیان نتین.![]()
![]()

![]()

![]()
ولی دست بردار نیست.

![]()



عکسشم تو ادامه مطلب هست
اسمشو گذاشتیم در دیجیتال
.واقعا برا خودم متاسفم.تو نمونه میخونیم و وضعمون اینه
اِدآمِه مَطلَب




صبح رفتم مدرسه.مدرسه یه جوری بود.یه جورایی انگار تاریک و گرفته بود.تا رفتم تو حیاط بچه ها گفتن دختر یکی از دبیرا فوت کرده.هیچ کی گریه نمیکرد آخه کسی دختر دبیر رو نمیشناخت و خود دبیره هم تازه اومده برا همین کسی نمیشناستش.ولی همه ناراحت بودن.زنگ اول گذشت.زنگ تفریح که خورد اومدیم پایین و ساندویچ خریدیم.یهو یکی از بچه ها گفت الهام مرده.الهام تو کلاس ما نبود ولی از بچگی میشناختمش.همسایه دیوار به دیوار مادربزرگم بودن و یه جورایی با هم دوست بودیم.الهام یه دختر آروم بو که کار به کار کسی نداشت.رفتم تو کلاسشون.واااااااای نمیدونین چه وضع بدی بود.همه داشتن گریه میکردن.از ناظم و دبیرا گرفته تا بچه های کلاسای دیگه.

پرروی بی وجدان.فک کرده پول میتونه وجود یه نفرو جبران کنه.
ته نوشت 3:ببخشید اگه ناراحتتون کردم.
ته نوشت 4:آپ قبل حذف شد و نظراتش اومدن اینجا...

| Design By: KHanOomi |




